#وسوسه_پارت_76


و همه فكراي اشتباهي كه درباره ام مي كنه …براش به يقين تبديل بشه

دوست نداشتم تو محل بي ابرو بشم …پس سكوت و تن دادن به اين ازدواج تنها كاري بود كه از من بر مي يومد..

خوشبختانه ساعت اول دبير نداشتيم و كسي متوجه غيبت من نشده بود….

انقدر ناراحت و دپرس بودم كه به سوالياي الهه هم جواب سر بالا مي دادم …….

اينكه با كسي ازدواج كنم كه كوچكترين علاقه اي به من نداره و با هر چيز كوچيكي زود از كوره در مير ديونم مي كرد…..

****

من قبول كرده بودم كه بد بخت بشم ….قبول كرده بودم كه به خاطر ابروم …ديگه صدام در نياد و با ساز همه برقصم …..براي خريد هم نرفتم…

هر چي خانوم جون التماس مي كرد لا اقل براي خريد جهازت بيا..زير بار نرفتم كه نرفتم ………

تنها براي ازمايش بود كه همراه خانوم جون و مسعود ،خانوم محبي رفتيم ….

كه انقدر خانوم محبي چشم و ابرو برام امدم و مادرشوهر بازي در اورد ….كه با خودم عهد كردم ..تا روز عروسي از خونه در نيام …

..روزها از پي هم مي گذشتن و همه چيز داشت اماده مي شد براي ازدواج منو مسعود …..

حالا كه فكر مي كردم تمام تقصيرا رو گردن اون موجود نحس مي نداختم ….

اگه اونروز …اون اونجا نبود…. من زبونم دراز بود و مي تونستم مانع از اين ازدواج بشم..


romangram.com | @romangram_com