#وسوسه_پارت_75
مسعود-اگه فكر كردي من اعصاب مصاب درست و حسابي دارم و خيلي ارومم…. كور خوندي …منم صبرو تحملم اندازه داره …
يه بار ازت پرسيدم ….توقع دارم درست جوابمو بدي …….
-من فقط مي دونم پسر حاج فتاحه….. همين …….
ديگه هيچي نمي دونم ..سوار واحد شدم
يادم رفت بليط بگيرم ..شاگر راننده بليط مي خواست نداشتم …خواست بندازتم بيرون …كه اون از طرف خودش به من يه بليط داد …همه ي ماجرا همين بود
مسعود-ديگه
-ديگه چيز ديگه اي وجود نداره
مسعود-ببين من نه عاشق چشم و ابروتم نه ازت خوشم مياد ….از اين موضوعو هم چيزي به كسي نمي گم
ولي اگه يه بار ديگه…يه بار ديگه ببينم جايي هستي كه اين يارو هم هست .. ….
كاري مي كنم كه خودت با دستاي خودت گورتو بكني …
با اين حرفش نزديك بود از كوره در برم
اما خودمو نگه داشتم مي ترسيدم….. مي ترسيدم كه به اقاجونم بگه …
منو تا نزديكاي محله امون رسوند و قبل از اينكه كسي منو ببينه پياده شدم و به طرف مدرسه راه افتادم
به خاطر اتفاقي كه افتاده بود مجبو بودم خفه خون بگيرم …..چون كوچكترين اعتراضي باعث مي شد اون درباره منو پسر حاج فتاح حرف بزنه …
romangram.com | @romangram_com