#وسوسه_پارت_72
به چشماش نگاه كردم …اگر نمي رفتم شايد اينكارو مي كرد….
بالاجبار راه افتادم در جلو رو برام باز كرد …ولي خودم زودتر در عقبو باز كردم و مثل گربه پريدم تو ….
درو باز كرد …دست چپشو گذاشت رو سقف و با دست ديگه اش درو نگه داشت….
مسعود-الان چيزي بهت نمي گم ….چون هنوز زنم نيستي ….ولي بعد از اينكه زنم شدي….. نبينم از اين مسخره بازيا در بياري…..
خشممو تو مشتم خالي كردم و به دستام فشار اوردم
ناخوداگاه برگشتم و به اونور خيابون نگاه كردم …..داشت ما رو مي ديد….زودي صورتمو گرفتم پايين
ولي دير شده بود مسعود اونو ديده بود ……..سرشو برد بالا و بهش خيره شد….
با عصبانيت سرشو اورد پايين
مسعودپس براي همين… امروز از مدرسه جيم شدي ؟…..بنازم به حاج عباس با اين دختر بزرگ كردنش …
-من من..نه بخدا
مسعود-خفه شو ..براي من جا نماز اب نكش ….بگو خانوم دنبال هرزگي خودشونن…البته با اون زبون درازت بايد چنين فكري رو هم مي كردم …
درو محكم بهم كوبيد و به راه افتاد كه بره اونور خيابون….
اون زودتر فهميد و با اولين تاكسي كه براش دست تكون داد …..سوار و شد و قبل از اينكه مسعود بهش برسه رفت.
romangram.com | @romangram_com