#وسوسه_پارت_71
مسعود سرشو حركت داد:
بدوبيا سوار شو…
و راه افتاد….سرجام وايستادم ….
اگه اقاجون بفهمه كه من با اين يارتان قلي ام مي كشتم ..
.برگشتم و به خيابون نگاه كردم …..تا اتوبوس بعدي بايد 10 دقيقه ديگه صبر مي كردم …
به ماشينش رسيد ….
مسعود-چرا وايستادي؟… بيا ديگه
-با اتوبوس واحد بر مي گردم …
با عصبانيت به طرفم امد …كمي به طرفم خم شد…عين زبون ادميزاد دارم باهات حرف مي زنم……. بيا سوار شو…. اينجا خوب نيست وايستي …
-من با شما هيچ جا نمي يام
چادرمو كشيد به طرف خودش
مسعود-يالا راه بيفت..
-تو به چه حقي با من اينطوري حرف مي زني …
مسعود-اگه دوست داري بازوتو بكشم كه راه بيفتي ….
romangram.com | @romangram_com