#وسوسه_پارت_67

با حرفاي اونروز چيزي براي گفتن نداشتم اروم و سر به زير سر جام نشستم…

- خوب احمق پياده مي شدي تو كه جايي مدنظرت نبود …. پس چرا خودتو مديون اين مي كني ..همه مي گن يه تختت كمه ولي باور نمي كني كه …..

خدا كنه ايستگاره بعدي پياده بشه

به ايستگاره بعدي كه رسيديم دعام مستجاب نشد و اون همچنان سر جاش ايستاده بود .با خودم گفتم .پس من ايستگاه بعدي پياده مي شم …

تو ايستگاره بعدي سريع امدم پايين..خيلي از محلمون دور شده بودم …….دقيقا نمي دونستم كجام

هميشه با خانوم جون يه جاي ديگه مي رفتم و با اين محله نااشنا بودم ……

ساعت 9 بود و من حيرون و سرگردون تو خيابونا پرسه مي زدم…….

از كردم پشيمون شدم ..مي خواستم برگردم ..فقط نمي دونستم بايد از كجا سوار اتوبوساي واحد بشم …….

چادرمو كمي بالا كشيدم ..و راه افتادم

اخه دختر اين چه طرز اعتراض كردنه….. كه جز عذاب دادن به خودت چيز ديگه اي برات نداره..

به همون جايي كه پياده شده بودم برگشتم

ولي اتوبوساي واحد همگي به طرف ديگه اي مي رفتن و هيچ كدوم به سمتي كه من ازش امده بودم نمي رفتن ….

اينم از عواقب فقط رفتن مدرسه و برگشتن بود …حالا با 18 سال سن هنور راه برگشتمو بلد نبودم…….از دست خودمو كارام حرص گرفت ….

مقصدتون كجاست؟

romangram.com | @romangram_com