#وسوسه_پارت_340


…اما دوسش داشتم ..پدرم بود ..خانوم جون هميشه بهش احترام مي ذاشت و از ما مي خواست بهش احترام بذاريم …. …هر چي بود پدرم بود

با تمام بديا و خوبياش …

لاله هنوز تو همون محله بود …اما به فاصله چند ين شهر با اقا جون فاصله داشت …

زنگ خونشونو زدم …

صداي محمد بود :

بله

- سلام هدي ام

چيزي نگفتو درو باز كرد …

از پله ها بالا رفتم …..محمد جلوي در منتظرم وايستاده بود

محمد - سلام

سلام..لاله هست …

درو بيشتر باز كرد …

تو پذيرايي رو مبل نشسته بود …


romangram.com | @romangram_com