#وسوسه_پارت_339

با ناباوري برگشتم طرفش …

بعد از اين همه مدت بلاخره صدام كرد ..

هدي - بله اقا جون …

چشمام پر اشك شد ..

بهم خيره شد…

اقا جون-امشب مياريش ..

سرمو تكون دادم

- اره اقا جون…گفتم كه دلش براتون يه ذره شده ….

يه بار ديگه گونه اشو بوسيدم..مي خواستم بيشتر حرف بزنه كه بلند شدو رفت تو خونه ..فهميدم مي خود تنها باشه ….

ديگه از اون جلال و جبروتش خبري نبود …از اون داد و فريادايي كه هر وقت مي زد ..منو خانوم جونو لاله …مو تو تنمون سيخ مي شد …

حالا همه تبديل شده بود به يه مرد مسن كه اگه كسي بهش نمي رسيد ..دو روزم نمي تونست دوم بيارم

شايد احساس گناه مي كرد كه ديگه باهام حرف نمي زد ….

امشب مي خواستم قبل از امدن پيش اقا جون ….به لاله سر بزنم …

با اينكه اين همه بلا سرم امد و مصوبشو اقا جون مي دونستم

romangram.com | @romangram_com