#وسوسه_پارت_338
-كاش باهام حرف مي زديد …دلم برا صداتون تنگ شده ..
.از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد ….
فنجونشو برداشتمو رفتم دنبالش .تو حياط نشسته بود …
كنارش رو تخت چوبي نشستم …
- امروز مي خوام برم سراغ لاله ….مي دونم اونم حتما دلش براتون تنگ شده …
دستمو گذاشتم رو دستاي پير و چروكش
- من ديگه برم اقا جون …امروز چندتا مريض دارم ..تو مطب منتظرمن ….شب ميايم
چادرمو سرم كردم …
به صورتش نگاه كردم .خيلي پير شده بود..مرگ خانوم جونم بد جوري داغونش كرده بود …
سرمو خم كردم و اروم گونه اشو بوسيدم …
- خداحافظ اقا جون …
به طرف در رفتم
اقا جون-هدي
romangram.com | @romangram_com