#وسوسه_پارت_337
فهميده بودم كه ديگه تنهاستو.. هيچ كسيو نداره…….لاله هم كه بدتر بهش پشت كرده بود …..نگرانش شده بودم ..
براي همين امده بودم سراغش . از اون روز بود كه هر روز بهش سر مي زدم ..
مغازه رو سپرده بود دست شاگردشو و خودش خونه نشين شده بود ….
بسته هاي خريدو با خودم بردم تو اشپزخونه …دو فنجون چايي ريختمو رفتم به طرف اتاقش ..دو ضربه به در زدم ….
و درو باز كردم …لبخندي بهش زدم…..به بيرون نگاه مي كرد…
سيني رو گذاشتم رو ميز و پرده هارو كشيدم كنار
-براي عيد بايد بيام خونه رو برق بندازم …
چشماشو حركت داد و بهم خيره شد..
لبخندم پر رنگ تر شد …
فنجونو گذاشتم جلوش …
سرشو بر گردوند و به قاب عكس نگاه كرد …
با خنده :
- امشب ميارمش …دلش براتون تنگ شده …
برگشت و بهم نگاه كرد…
romangram.com | @romangram_com