#وسوسه_پارت_336


حاتم-فردا باز ميارمت ..شب شده ..فردا صبح ميارمت …

تا دم ماشين منو به زور برد ….

هنوز چشمم به قبر بود كه راه افتاد …

وقتي كه فرداش بعد از سرخاك خواستم برا مراسم برم خونه

اقا جون چنان كاري باهم كرد و به ديگران چنان جراتي داد…

كه اگه خودم با پاي خودم بيرون نمي رفتم ..تا دو تا محله ديگه با چوب دنبالم مي افتادن كه بيرونم كنن

اين خونه بچگيهاي من بود ….خونه اي كه ياد آور تلخترين خاطراتمه

….بعد از 2 ماه كه در خونه رو زدم

اقا جون با سر و ضعي اشفته درو باز كرد..

مي دونستم كه تنها شده ….شنيده بودم بعد از 3 و 7 خانوم جون از خونه هم بيرون نيومده …

…حتي لاله هم ديگه بهش سر نمي زد ….تا منو ديد درو بست

با همون چشماي گريون پشت در وايستادم …مي خواستم بر گردم كه در ..باز شد …و بعدم صداي قدماي اقا جون كه به طرف حياط مي رفت …..

با لبخند تلخي دستمو گذاشتم رو در و هلش دادم و وارد حياط شدم …


romangram.com | @romangram_com