#وسوسه_پارت_334


حاتم از پشت منو نگه داشت…. صداي هق هقم ته كشيده بود ..

فقط اشكم بود كه سرازير مي شد …نمي دونم چقدر گذشت كه كم كم دور قبر خلوت شد و همه رفتن

حالا خانو م جون من… زير خروارها خاك خوابيده بود …

حاتم… هر كاري كه كرد نتونست منو برگردونه

نزديك غروب شده بود و هوا كم كم داشت تاريك مي شد …سردم شده بود … ..دستمو به زمين تكيه دادم و ازجام بلند شدم …

و با پاهايي كه رو زمين كشيده مي شد به قبرش نزديك شدم …

به بالا سر قبرش رسيدم

با ناباروي به كپه خاك..و گلاي پر پر شده روش نگاه كردم …

درياچه اشكي كه خشك شده بود ….دوباره جاري شد …

كنار قبرش نشستم ….

عقده ها داشت سر باز مي كرد …هيچ كسو و هيچ چيزي رو …. نمي ديدم …

-ديدي خانوم جون …اين همه ازت دور موندم..

اخرم نذاشتن روي ماهتو ببينم …


romangram.com | @romangram_com