#وسوسه_پارت_333
بعد از گذشت اين همه سال هنوز از اقا جون مي ترسيد …مخصوصا كه حالا پير تر شده بود و بد عنقتر .
خيلي از اخلاق بد اقا جون برام تعريف مي كرد و مي گفت ..
چند ساله اي هست كه بدتر شده ومثل بچه ها مدام غر غر مي كنه و بهانه مي گيره …
همين حرف گوش نكردناي خانوم جون ….بلاخره كار دستش داد و….و قتي خبر اوردن كه خانوم جوني ديگه نيست .
.نفهميدم خودمو چطور تا خونمون رسوندم …..كه با برخورد وحشتناك اقا جون مواجه شدم …
درست مثل چندين سال قبل …اين دفعه كه حاتم كنارم بود …جرات نكرد دست روم بلند كنه …
ولي با همون چند تيكه حرفي كه بهم پروند …..برام كافي بود كه نگاها رو دوباره رو خودم ببينم
“نگاش كن ..خجالت نميكشه با چه رويي پاشده امده ….انگار خوشش مياد تن مادرش باز تو قبر بلرزونه …”
هيچ وقت اين محله تغيير نمي كرد ..هنوز همونطور بود ..
من تغييير كرده بودم ..حاتم تغيير كرده بود …ولي اين ادما از جاشونم تكونم نخورده بودن…
بيچاره حاتم … به خاطر من حرفي نمي زد… وگرنه بهم ريختنشو مي تونستم زير نگاهاي ديگران ببينم ….
مجبور شدم ..تو قبرستون ….تمام مراسمو از دور نظاره گر باشم ..
پاهايي كه ديگه توان ايستاندن نداشتن …و قلبي كه براي اخرين بارم ….محروم شده بود از ديدن روي مادرش …داشت از حركت وايميستاد
وقتي خانوم جونو گذاشتن توي قبر… پاهام توانشونو از دست دادن و به حالت نشسته افتادم رو زمين
romangram.com | @romangram_com