#وسوسه_پارت_332


شايد روزي بعد از سالها بهش بگم ..وقتي که بفهمه و بدونه …..اين موضوع کاملا برام بي اهميتي ..درست مثل حالا …

فقط دلم پر بود ..نبايد با مطرح کردن اين موضوع…

يکي از بهترين روزاي زندگيشو خراب مي کردم …نه من حاتممو دوست داشتم

ديگه نبايد به گذشته ها فکر کنم ..هيچ وقت …

××××

به جلوي در خونه رسيدم..از گذشته ها دست كشيدم ….

با لبخند به دري كه روزي ازش به عنوان دروازه ياد مي كردم نگاه كردم ..

درو باز كردم …به ياد روزي افتادم كه برگشتم به اين خونه

از مرگ خانوم جون 2 ماهي مي گذشت …تو تمام اين سالها قايمكي بهش سر مي زدم …يا اينكه تلفني باهاش در تماس بودم ..

.اما وقتي كه اقا جون متوجه شد..تلفنو از خونه جمع كرد و تا مدتها نمي ذاشت خانوم جون از خونه در بياد ….

چند باري كه پيشش بودم ..به شدت دچار تنگي نفس مي شد و نمي تونست تكون بخوره ….

بايد انقدر پشتش ضربه مي زدومو اب به خوردش مي دادم كه نفسش بالا بياد …..

هرچقدر م كه اصرار مي كردم كه باهام بياد دكتر ..گوشش بدهكار نبود كه نبود


romangram.com | @romangram_com