#وسوسه_پارت_331

زيونم نمي چرخيد ..خيلي بهم ريخته بودم … منو به طرف دفترش برد…

سرمو تكيه دادم به شونه اش..

هضمش برام چقدر سخت بود ..دوري از خانوم جون ..نديدن لاله ..حتي اقا جون

همش زير سر الهه بود ….الهه..الهه …

روي مبل نشوندتم و برام يه ليوان اب ريخت…..جلوي پاهام نشست ..

حاتم-چي شده هدي …؟

اشكام در امده بود ….بلند شد و كنارم نشست ..و سرمو گرفت تو بغلش ..فهميد فقط به اغوش گرمش احتياج دارم

و من خودم خالي كردم ..جوابي كه سالها به دنبالش بودم .

.توي دستاي دوستي بود كه بهم خيانت كرده بود ….دوست ..چه واژه غريبي…

قبل از رسيدن به نمايشگاه مي خواستم بيامو همه چي رو به حاتم بگم..

بگم که کي اين بلا رو سر من و اون اورده …

اما حالا ..نه نمي تونستم ..نمي تونستم بهش چيزي بگم

..نمي خواستم فكر كنه ..من از بودن با هاش در عذابم..

كه حالا با فهميدن اين موضوع انقدر بهم ريختم …

romangram.com | @romangram_com