#وسوسه_پارت_330
.چند قدم بهش ايستادم …به تابلويي خودم نگاه كردم ..کادوي اولين عيدي که کنار هم بوديم ….
هر وقت نمايشگاه مي زد ..اين تابلو رو به عنوان يکي از کاراش مي ذاشت ..چشام پر اشك شد
مرد کنار حاتم منو ديد …
حاتم با نگاه اون برگشت طرف من ..
حاتم-هدي اينجا چيكار مي كني؟ ..مگه قرار نبود بري بيمارستان …؟
همون کتي رو پوشيده بود که صبح بهش گفته بودم …به يقه کتش خيره شدم
حاتم-چرا رنگت پريده ..؟
به طرفم امد …
حاتم-هدي
با بغض که همراه با لرزش چونه ام بود
- حاتم
بهم نزديکتر شد و دستشو انداخت دور شونه ام
حاتم-هدي چي شد؟ …حالت خوب نيست ؟
romangram.com | @romangram_com