#وسوسه_پارت_329
الهه-بهم بگو….بگو که منو مي بخشي …بهم بگو …چند ساله دارم عذاب مي کشم
چشمام پر اشك شد …..به چشماش نگاه کردم ….
با نگاهي که به چشمام کرد ..جوابشو گرفت.. دستاش شل شد ….
.اروم به راه افتادم ..دستش از دستم جدا شد …
.با نگاه کردن به اطراف مي خواستم ذهنمو منحرف کنم که اشکم در نياد ..ولي نمي شد …دردش خيلي بيشتر از اينا حرفا بود ..که بخوام تحملش کنم
الهه …پس تو بودي ..تو بودي که اون شب …چطور نفهميدم …؟چطور ؟
از در بيمارستان که در امدم ..دستمو براي اولين ماشين تکون دادم …
××××
وقتي از ماشين پياده شدم ..خودمو جلوي گالري نقاشي حاتم ديدم …
درو اروم باز کردم و بي جون وارد شد
يکي از دوستاي حاتم بهم نزديک مي شد
سلام خانوم كبيري ..
فقط سرمو تکون دادمو از کنارش رد شدم …دنبال حاتم بود ..
وسط سالن وايستاده بودو در حال حرف زدن با يكي از كاركنان اونجا بود .
romangram.com | @romangram_com