#وسوسه_پارت_328


..همسايه ها به دادم رسيدن …..حتي به بچه خودشم رحم نکرد ..اين دومين باره كه حامله ميشم..دفعه قبلم انقدر زدكه …..

به هق هق افتاد و ديگه ادامه نداد

باور نمي شد ..الهه ..كه فكر مي كردم مثل خواهرمه ..باهم اين كارو كرده باشه ….

محوطه بيمارستان داشت دور سرم مي چرخيد ….

چشمامو بستم …تمام اتفاقات گذشته داشت جلوم رژه مي رفت …

چقدر سختي کشيده بودم ….دور شدن از خانوم جونو لاله …همه و همه کار الهه بود ..دهنم خشک شد …

نمي تونستم بشينم از جام بلند شدم..ليوان چايي که کنارم بود افتاد رو زمين ……

به ليوان نگاه کردم …سعي مي کردم اروم نفس بکشم ..

.تا بتونم هضمش کنم …احساس مي کردم تمام اون کتکا يي که خورده بودم دارن دوباره رو بدنم زده ميشن…

.صداي ضجه هام… که زير دست و پاي اقا جون مي زدم …..داشت گوشامو کر مي کرد

.دست راستم که اويزون بودو.. تو دستش گرفت..

الهه-مي دونم… ديگه نمي بينمت …هنوزم كه هنوز دارم چوب كارمو مي خورم ..وقتي زير مشت و لگدش مثل سگ زوزه مي كشم .

.مي دونم كه حقمه و همش آه توه ..آه بهترين دوستي كه داشتم و خودم با دستاي خودم از خودم جداش كردم


romangram.com | @romangram_com