#وسوسه_پارت_327

مسعود هيچ وقت منو نديده بود و نمي شناخت..

اولين و اخرين باري که ديده بودمش ..اون روز تو حياط خونتون بود …. .

.پس دنبالش نبودم..فقط مي خواستم اونو ازت دور كنم…

بعد از اون ابروريزي و رفتنت از اون محل…اصغر پا پيم شد كه اگه باهاش ازدواج نكنم ..منم بي ابرو مي كنه …

اول به حرفش اهميت نمي دادم ..كه بعد از يه مدت يه روز که تو خونه بودم .

.خبر اوردن .که .اقام سکته کرده و قبل از رسوندنش به بيمارستان تموم مي کنه

بيشرف رفته بود به اقام گفته بود كه با منه …

وقتي فهميدم كار خودشه ..خواستم ازش شكايت كنم كه گفت..

اگه شكايت كنمو زنش نشم ….منو تو اون محل سكه يه پول مي كنه…

الهه-مي بيني هدي ..با دستاي خودم چه بلايي سر خودم اوردم .

.تمام اموال و داريي پدرمو دود هوا کرد ..اواره و مستاجر نشينم كرد …روزي نبود كه از دستش كتك نخورده باشم …

مي دونم… اينا همش اه تو …..اهي كه كشيدي ….تا دامنگير اون كسي بشه كه اين كارو باهت كرد …

الانم چند روزي بود كه تو اين بيمارستان بستري بودم ..انقدر زده بودتتم که داشتم خون بالا مي اوردم …

ادم مست و معتاد که چيزي حاليش نيست ….تمام عشقش مي شه مواد

romangram.com | @romangram_com