#وسوسه_پارت_326
همه چيزو ديدم ..همه چي رو …
الهه-وقتي ديدم نتونستي اقاتو متقاعد كني كه با مسعود ازدواج نكني ….
به خودم نهيب زدم ..که چرا بايد هدي هميشه خوشبخت باشه و خوش شانس …
الهه-اون مزاحم هميشگي يادته …؟
الهه-اصغر هالو …
الهه-چقدر من هالو تر از اون بودم كه با دستاي خودم زندگي تو و خودمو به گند كشيدم …
اونروزا تو ديگه به مدرسه نمي امدي …
منم تنها مي رفتم…
دلش از دستت خون بود …اونم فهميده بود مي خواي ازدواج کني
اره ..همه اتيشا رو من سوزندم ..اونم كنارم بود…
وقتي چند نفرو پيدا كرد كه بيان به اقات بگن اون شب تو رو ديدن و چندتا نشوني هم دادن..اقات حسابي كپ كرد…
اولش به خودم مي گفتم هدي كه مسعود و دوست نداره…
پس دارم تو حقش خواهري مي كنم ….
romangram.com | @romangram_com