#وسوسه_پارت_325

اين دختر ه كه مامان نداشت ..همش به اوني كه مامان داشت حسودي مي كرد …ولي هيچ وقت به روي خودش نمي يورد …

از قضا اسم دوستش هدي بود ..اره هدي …

دختري كه مامان داشت ..دختري كه اگه اراده مي كرد ..مي تونست هر کاري کنه …الا يه کار …که همون يه کار همه چي رو بهم ريخت

وقتي دوست هدي فهميد .. هدي عزيزش يه خواستگار خوب از فرنگ امده ….داره

خيلي ناراحت شد ..اونقدر ناراحت که ..يادش رفت چقدر باهم دوست بودن

چون اون هيچ وقت مثل اون خوش شانس نبود ……

از چند وقت پيش…. اون چيزي رو درباره هدي مي دونست …كه هيچ كس ديگه اي..جز خود هدي و يكي ديگه …نمي دونست

وقتي که شب عروسي مهناز ديد هدي جونش داره قايمكي مي ره حياط پشتي …دست دست نکرد و افتاد دنبالش

اشكاش به همراه لبخند از صورتش جاري شد .

.دهنم باز موند …. رنگ صورتم به شدت پريد …

الهه-اره اون شب ..شكسته شدنه ظرف شيره رو ديدم ….رو در رو شدنتو با حاتم ديدم …

وقتي فرار كردي و رفتي خونه اتون ..ديدم كه حاتم گرنبندتو از روي زمين برداشت ..

.و افتاد دنبالت …

منم دنبال دوتاتون …

romangram.com | @romangram_com