#وسوسه_پارت_324
بعضي وقتا که به گذشته فکر مي کنم ….مي بينم فقط قسمتايي که با تو بودم ..از بهترين روزاي عمر بوده …اما بعد از اون …
سکوت کرد
بهم نيم نگاهي انداخت
مي خوام برات يه داستان کوتاه و تلخ تعريف کنم …هنوز از پايانش خبري ندارم …شايد تو بتوني اخرشو عوض کني ..يا يه جوري تمومش کني
- الهه ..اين چند وقت که نبودم …چه بلايي سرت امده …؟
به رو به روش نگاهي کرد و يه پوزخند نصفه نيمه زد
الهه-چند سال پيش دوتا دوست بودن …هر دوتاشون اتش بياره مدرسه بودن ..
بابا ي هر دوتاشون ..سخت گير و مستبد ..
يكي وضعش خوب بود..يكي متوسط ..
يكي مامان داشت.. يكي نداشت …
هيچ وقت از هم جدا نمي شدن ..هر جا که بودن با هم بودن …
سکوتي کردو نفسشو داد بيرون …صداش مي لرزيد …
صورتشو برگردوند طرفم …
romangram.com | @romangram_com