#وسوسه_پارت_323
الهه-پس از زندگيت راضي ..
-تو نيستي ؟
الهه-هدي ..
خواست حرفي رو بزنه ….كه زبون به دهن گرفت ..
الهه-من بايد برم ..
-چي مي خواي بهم بگي كه هي دست دست مي كني …
دستشو گذاشت رو شكمش …
چشماشو محكم بست ..وقتي که بازشون کرد چند قطره اشك از چشماش سرازير شدن
با نگراني بهش خيره شدم
به شکمش اشاره اي کرد و گفت :
الهه-مي دوني اين بچه كيه ؟
خواستم چيزي بگم
که به رو به روش خيره شدو ادامه داد ….
الهه-چقدر زود گذشت …دوستي منو تو …باهم بودناي من و تو ..
romangram.com | @romangram_com