#وسوسه_پارت_322
لبخند تلخي زد ..
يه دفعه از جاش بلند شد..
همزمان باهاش پا شدم
-چرا پاشدي ..؟
الهه-بايد برم …
-الهه ..بي انصاف مي دوني چند وقته نديدمت ….
الهه-شوهرت ؟
-حاتم.؟….اونم خوبه …
-فعلا سرش حسابي شلوغه ….چند روزه درگير کاراي نمايشگاه نقاشيشه ..بيشتر وقتشو اونجا مي گذرونه
كار تو موسسه هم حسابي از كتو كول انداختتش …
الهه-مگه نقاشي مي كنه ..؟
-او پس خبر نداري …اقامون يه پا هنرمنده …
چونه ا ش شروع كرد به لرزيدن..
romangram.com | @romangram_com