#وسوسه_پارت_310


حاتم-بعد از اونم مي خوي بري سركا ر..حتما اون موقعه هم مي خواي بگي… يكم ..

ديگه تحمل كن بازنشسته مي شم..

خندم گرفت…همونطور كه مقابلم ايستاده بود..دستامو دور گردنش قلاب كردم …

-چرا تو تمام حرفاي منو پيش بيني مي كني …؟

حاتم-چون زياد پيچيده فكر نمي كني …

خنديدم …

-مي خواي امروز نرم …كه باهات باشم …

حاتم-مثلا الان داري احساساتمو تحريك مي كني …؟

ليوان چايي رو برداشتم و به لباش نزديك كردم

حالت مظلومي به خودم گرفتم :

-ميشه تا هفته ديگه صبر كنما …اما..اما الان برم بهتره..

- هفته ديگه مي ترسم اسير اين استاده بشم ..الان.. لااقل مي دونم كجاست ..تا قبل از ظهر بيمارستانه ..

همش مي ره سمينار و کنفرانس ….از اين شهر به اون شهر …الان دم دسته.. راحتر مي شه گيرش اورد


romangram.com | @romangram_com