#وسوسه_پارت_308
موقعه چايي ريختن ….اب جوش سماور دستمو سوزند..
-اخ… لعنتي
انگشتمو گذاشتم رو لبم و با زبون زدن به انگشتم سعي كردم سوزششو كم كنم …
ليوان چايي رو گذاشتم رو اپن…. كنار بقيه وسايل…..
کيفو چادرمو از روي اپن كشيدم و خواستم از در اشپزخونه در بيام ..كه حاتم تو چار چوب در ظاهر شد ..
حاتم-كجا با اين عجله ؟
نفسمو با ناراحتي دادم بيرون و چشمامو بستم
دستمو كشيدو برد تو اشپزخونه ..
-تو رو خدا بذار برم …امروز اگه اين استاد بد عنق رو نبينم… كارم تموم
حاتم-اول صبحونه اتو بخور… بعد
-نه حاتم ديرم ميشه ..بيرون يه چيزي مي خورم
بي توجه به حرفام ..يه دفعه بلندم كرد و نشوندم رو سنگ اپن اشپزخونه …
مقابلم ايستاد و مشغول درست كردن لقمه شد ..
romangram.com | @romangram_com