#وسوسه_پارت_302


.اما من بين دو راهي مونده بودم ….طوري مظلوم به ادم نگاه مي كرد كه ادم واقعا كم مي يورد و دلش براش مي سوخت..

خوب منو شناخته بود …و مي دونست دست رو كدوم نقطه ضعفم بزاره …

چاره اي هم نداشت …براي حفظ خودشو بچه اش مجبور بود به هر ريسموني چنگ بندازه …اون ريسمونم فعلا من شده بودم

تا قبل از روز عقد … صيغه اش كردم ….كسي از اين موضوع اطلاعي نداشت …هيچ كس

تا اينكه زدو صاحب بچه پيدا شد ..دليل امدنشو نمي دونستم ….

دختر كه از قبل عاشق و سينه چاك طرف بود ..بكل تمام قول و قراراشو با من فراموش كرد …

و به دروغ بهش گفت من قصد و نيت بدي داشتم و حتي چند بار ي رو هم مي خواستم بهش دست درازي كنم ….

همه چي بهم ريخت…. پسر كه از دست دختر فراري بود حالا شده بود ،همه كارش

اما شانسي كه اوردم اين بود كه دوتاشون عقد رسمي نبودن ..و نمي تونستن حرفي بزنن ..چون در اون صورت براشون بد مي شد

به اينجاي حرفاش كه رسيد حاتم سكوت كرد …

- بقيه اش …

حاتم – نفهميدم امدن و رفتن اين پسر چي بود …كه بعدا يه جورايي فهميدم ..دوباره ولش كرده و رفته …

ديگه نزديك دختر نشدم..ثابت كرده بود بي ثباته و فقط دنبال كسيه كه اونو از اين بد بختي نجات بده .


romangram.com | @romangram_com