#وسوسه_پارت_301

چيزي به دنيا امدن بچه نمونده بود …يه روز طبق معمول رفتم كه بهش سر بزنم ..ديدم بي حال افتاده رو زمينو و رنگش پريده ….

زود رسوندمش بيمارستان ..شانس اورد زود به دادش رسيده بودم ..

قصد خودكشي داشت ..يه عالمه قرص خورده بود …

همون روز توي بيمارستان تصميم گرفتم عقدش كنم و به عنوان پدر بچه اسمم بره تو شناسنامه اش ..و ازش قول بگيرم كه بعد از تمام اين مراحل از هم جدا بشيم …

ولي در واقعه با خودم مي گفتم خدا رو چه ديدي اگه ازش خوشم امد ..باهاش مي مونم ..

حتي با بچه يكي ديگه ….همون روز در مورد خانواده اش ازش پرسيدم …

كه گفت خانواده اي نداره و بي كسه ..خيلي تعجب كردم ..حرفاي ضد و نقيض زياد مي زد ….

زياد اهميتي ندادمو تصميممو بهش گفتم ….خيلي خوشحال شد …

انقدر خوشحال ….كه نفهميدو يه حرف جديد ديگه زد..

اينكه يه پدر داره و براي اينكه پدرش فكر نكنه اين بچه ..بي پدره و همينطوري امده ..مي خواد اسم يكي رو به عنوان پدر بچه فقط بياره تو شناسنامه اش

وقتي بهش گفتم تو كه گفتي پدر نداري …

حسابي هول كرد و با من مني گفت :پدرم به خاطر دانشگاه رفتنو و هزارتا كوفت و زهرمار ديگه ..با هم مشكل پيدا كرده …و الان شهرستا نه و منم اينجا

اون موقعه ها نمي دونم چرا احساس مي كردم بايد به همه كمك كنم …واقعا يه تصميم عجولانه چه بلاها كه سر ادم نمياره

هر احمق ديگه اي به جاي من بود با شنيدن اين دروغاي گنده زود گورشو از اون بيمارستان گم مي كرد و مي رفت …

romangram.com | @romangram_com