#وسوسه_پارت_297

.لبخندي زدو ادامه داد…

تمام خاطراتشو سوزندن …بچه بودم معني كاراشونو نمي فهميدم ….اما از همون بچگي از كاراشون بدم ميومد …

چيزي كه باب ميلشون نبود از بين مي بردن …بعد از مردنشم حرف و حديثي نبود كه پشت سرش نزده باشن …همه چي بهش نسبت دادن

گاهي فكر مي كنم …با برداشتن اون دف منم به بدبختي عموم گرفتار شدم و يه جور نحسيش منو گرفته…

كه هر كي از راه مي رسه يه برچسبي بهم مي زنه

حاتم - مي دوني …ما ادما بيشتر چوب ندونم كاري يا ساده لوحي بيش از حد خودمونومي خوريم

سال سوم رشته نقاشي بودم …

تو همون سالا بود كه تو دانشكده چو افتاد ..كه دختري به خاطر داشتن رابطه نامشروع از دانشكده اخراج شده…

اكثرا.. دختررو مي شناختن ..هم دوره من بود …

تا مدتها..تو دانشكده حرفش بود …. هر كي به هركي مي رسيد با اب و تاب براي اونيكي تعريف مي كرد…. كه چه اتفاقي افتاده…

يه روز كه با بچه ها به نمايشگاه نقاشي يكي از استادا مون رفته بوديم ..ديدمش …

البته براي ديدن نمايشگاه نيومده بود ..

در واقعه به دنبال كسي امده بود …كه اين بلا رو سرش اورده بود …

پسره رو مي شناختم …در حد يه سلام و عليك …

romangram.com | @romangram_com