#وسوسه_پارت_298


. وقتي براي گرفتن چيزي از نمايشگاه امدم بيرون ديدم كه با ضجه دنبال پسره مي دوه و با هم دادو بيداد مي كنن …

پسره هم هر چي دوست داره بهش مي گه و اونو ازخودش دور مي كنه ..اخرم چنان هلش داد كه دختر نقش زمين شد ….

دلم براش سوخت ….

خودشو با بد بختي جمع و جور كرد …و از روي زمين بلند شد …

به راه افتاد …

نمي دونم چرا افتادم دنبالش ..

يه حس كنجكاوي احمقانه ….براي سر در اوردن از همه چي …

حاتم-وارد يه كوچه خلوت شد .از پشت سر صداش كردم …

برگشت طرفم …

نمي دونستم چي بايد بهش بگم .. كه خودش شروع كرد

شما مردا همتون مثل هميد …

موقع كيف و حال مي شيم …عزيزتون ..

موقع بد بختي هم ميشم يه عفريته ..يه هفت خط …


romangram.com | @romangram_com