#وسوسه_پارت_290
معلوم بود كه كلافه اش كردم ..اما خوشيتن داري مي كردو حرفي نمي زد …
واقعا صبر و حوصله زيادي داشت ..برعكس مسعود ..كه زود از كوره در ميرفت
به خودم كه امدم ..ديدم توي يه رستوان ساده كوچيك نشستيم
حاتم - چي مي خوري سفارش بدم ؟
- فرقي نمي كنه ..من گشنه ام نيست
حاتم - باشه پس همون چلو كبابو سفارش مي دم …
غذامونو كه اوردن…حاتم مشغول شد …
اما من دستام پايين بود و حركتي نمي كردم …و فقط به بشقاب جلوي خودم نگاه مي كردم
قاشق و چنگالشو گذاشت تو بشقابش و قاشق منو به طرفم گرفت ..
حاتم - بخور …انقدر فكر نكن …
بهش نگاه كردم…. بهم لبخند زد
براي اينكه ناراحت نشه قاشقو از دستش گرفتم …
كمي با غذام ور رفتم …سرم پايين بود
romangram.com | @romangram_com