#وسوسه_پارت_291

- تو حق داشتي …

خيلي خوش خيال بودم كه فكر مي كردم …

حاتم – هدي

سرمو اوردم بالا

حاتم - بهش فكر نكن …

سرمو حركت دادم:

-نه بايد بگم …

قاشقو گذاشتم سر جاش ….

و دوباره سرمو گرفتم پايين

-فكر مي كردم از ديدنم خوشحال بشه و كلي ذوق كنه .

.اما خوشحال كه نشد هيچ …از وجودمم به اضطراب افتاد كه مباد كسي اونو با من ببينه ….

ابروش از دوست داشتن من مهمتر بود …..

پوزخندي زدم :

البته فكر مي كردم كه دوسم داره

romangram.com | @romangram_com