#وسوسه_پارت_284


به چشماش نگاه كردم ..ارامش و مهربوني چشماش ارومم مي كرد …با گريه

سرمو تكون دادم ….

چادرمو از روي پله برداشتم …

حاتم - نمي خواي يه ابي به صورتت بزني …؟

خودش شير ابو باز كرد ..و كنارم نشست ….

تا نشستم …ياد مسعود افتادمو دوباره اشكم در امد

..دستمو زير شير اب بردم ….متوجه حاتم نبودم ….

كه گرماي دستاشو رو دستام حس كردم …

بهش نگاه كردم …

حاتم - دختر خوب …گفتم صورتت نه دستات ..

اب دهنمو قورت دادم …

كه يه دفعه با خنده يه مشت اب پاشيد رو صورتم

با اين كارش يه دفعه اشكم بند امد …


romangram.com | @romangram_com