#وسوسه_پارت_283
چيكار كنم كه بفهمن توشو هر م نيستي …
چقدر دلم پر بود ….كسي رو هم نداشتم …كه دردمو بهش بگم …كه حداقل سبك شم
حاتم-.مي خواستم بهت بگي نري …ولي گفتم شايد ازم دلخور بشي ..
به اندازه كافي ازم بدت مياد …
- بهم گفت از زندگيش برم بيرون ….
حلقه دستاشو محكمتر كرد …سرم رو سينه اش بود …..اغوشش گرم بود ….اما ذهنم هنوز پيش مسعود بود …
- باور كنم كه مسعود ديگه منو نمي خواد…؟
احساس خفگي مي كردم …دلم مي خواست داد بزنم
حاتم-مي خواي بريم بيرون …؟
حرفي نزدم …اصلا نمي دونستم تو اون لحظه ها چي مي خوام ….
سرم از روي سينه اش جدا كرد …
با دوتا دستش صورتمو گرفت و كمي صورتمو اورد بالا …
با لبخند بريم ؟
چونم مي لرزيد
romangram.com | @romangram_com