#وسوسه_پارت_274
مسعود-خانوم چرا با ابروي مردم بازي مي كنيد …لطفا بريد …
- تو بايد حرفامو بشنوي وگرنه نمي رم …
مسعود دوباره با نگراني و دلشوره به اطراف نگاهي كرد …
و با تحكم:
مسعود-بروووو…..به اندازه كافي با ابروي من و خانواده ام بازي كردي ..
دهنم باز موند ..
- مســـ
مسعود-تو چطور زني هستي كه با وجود داشتن شوهر اسم يه مرد ديگه رو هم به زبون مياري …
حلقه اشكم تو چشمام جمع شد …
برو پي زندگيت….. بذار منم به زندگيم برسم ..
- اينا حرفاي خودت نيست …
مسعود-بروووو
نمي دونم چه اصراي داشتم كه اون حرفا …حرفاي خودش نيست …
romangram.com | @romangram_com