#وسوسه_پارت_273

باورم نميشد… خودش بود ..خود خودش …

حالا وقتش بود …

در حال سوار شدن به ماشينش بود كه

خودمو زودي بهش رسوند…

- مسعود …

با تعجب برگشت و منو نگاه كرد …

نمي دونستم چرا انقدر از ديدنش خوشحال بودم …

اما اون…. طوري نگاه مي كرد كه انگار داره به يه مرده كه زنده شده نگاه مي كنه …

- بايد باهات حرف بزنم …

مسعود زود به خودش امد و به دو طرف كوچه رو نگاهي انداخت ….

مسعود-خانوم لطفا مزاحم نشيد …

در ماشينشو باز كرد …وپشت فرمون نشست

خواست درو ببنده كه درو نگه داشتم …

- چرا نمي ذاري حرفمو بزنم

romangram.com | @romangram_com