#وسوسه_پارت_272
خوشبختانه انقدر غرق حرفاشون بودن كه اصلا متوجه حضور من كنار خودشون نشدن
….نفسمو راحت دادم بيرون …
به درشون خيره شدم:
- احتمالا ظهر برگرده ….
ايستادن اونجا جايز نبود …از جلوي در خونه اشون رد شدم و چندتا كوچه بالاتر رفتم
….انقدر اين كوچه ها رو بالا و پايين رفته بودم كه ديگه نمي تونستم وايستم ..ولي نميشدم يه جام وايستم …
ساعت تقريبا 1 شده بود…به جلوي در خونشون رسيدم ..ماشين خودش بود …
كه جلوي در پارك شده بود …
نمي دونم چرا هر چي كه از اون بود…. و من مي ديدم ..انرژي مي گرفتم ….
به ديوار تكيه دادم
- خدا كنه زودي بياد بيرون ….
گشنه ام بود ….
بلاخره بعد از يه نيم ساعتي امد بيرون….
romangram.com | @romangram_com