#وسوسه_پارت_271

زود سرمو انداختم پايين و به يه طرف ديگه خيره شدم …

اتوبوس بلاخره امد…تا پياده بشم ..جونم در امد …بس كه بهم خيره شده بود …از اون زناي وراج بود …

تا اتوبوس ايستاد..مثل پرنده ازاد شده از قفس…

از اتوبوس فاصله گرفتم و خودمو تو پس كوچه ها… گم و گور كردم ….

..قلبم به شدت شروع كرده بود به زدن …نمي دونم چرا دوست نداشتم كسي منو ببينه و يا اينكه منو بشناسه …چادرمو بيشتر كشيدم رو صورتم و راه افتادم …..

سعي مي كردم از كوچه هايي برم كه زياد تو چشم نباشم …در خونه رو كه ديدم …از خود بي خود شدمو و اشكم در امد….

خيلي دلم مي خواست يكيشون ميومد بيرونو مي ديدمشون …اما كسي نيومد ….چند بار قصد كردم برم در خونه رو بزنم ….اما جرات نكردم

اگه كسي منو مي ديد… حتما به اقا جون مي گفت كه منو ديده ..اونوقت براي خانوم جون بد مي شد …

نيم ساعتي به در خيره شدم …اما هيچي عايدم نشد ….

محل كار مسعود رو هم بلد نبودم ..فقط شماره داشتم ……بايد مي رفتم جلوي در خونه اشون

-فكر نكنم اين موقعه روز خونه باشه ….

اما به راه افتادم

به كوچه اشون كه رسيدم ..خانوم محبي و خواهرش رو ديدم كه از رو به رو مي يومدن …

سريع سرمو انداختم پايين و از كنارشون رد شدم …خدا خدا مي كردم كه منو نديده باشن …

romangram.com | @romangram_com