#وسوسه_پارت_253
حاتم بود .. پا شدم و رفتم بالا سرش
چشماشو بسته بود..و اب مي خواست …
ليوانو از اب پر كردمو به لباش نزديك كردم…لباش كه كمي ترشد ..
.اروم چشماشو باز كرد ….و بهم خيره شد …
..ليوان اب بيشتر به لباش چسبوندم ..دستشو و بلند كرد و دسته ليوانو گرفت ..سعي كرد از جاش بلند شه …كمي ازش فاصله گرفتم …
در حالي كه پاهاش دراز بود تو جاش نشست ..
خيلي بي حال بود ….چشماشو كمي رو هم گذاشت …
.به داروها كه كنار گذاشته بودم نگاه كردم ..
بلند شدم و پاكت دارو ها رو برداشتم و بدون حرفي گذاشتم نزديكش …چشماشو
بي رمق باز كرد و بهم نگاه كرد ..سرمو گرفتم پايين ..
- .اين ..اين ..اقا مظاهر گفت….نه اين داروهاته …
از اين كه با هر حرفم ..اينطور بهم خيره مي شد …..بهم مي ريختم ..
از جام بلند شدم …
كاسه آشو هم اوردم پيشش گذاشتم
romangram.com | @romangram_com