#وسوسه_پارت_247

از كي اينطوري شده ؟

- نمي دونم ..از ديشب كه رفته بود بيرون… خبري ازش نداشتم… تا الان كه برگشتم …

مظاهر دست برد كه بلند ش كنه

حاتم دستشو پس زد :

ديدي …ديدي اونم منو تنها گذاشت …اونم مثل بقيه…اخ …كه چقدر بدبختم خدا

مظاهر - حاتم جان حالت خوب نيست ..اروم باش ..الان مي برمت در مونگاه …

نمي دونم ..متوجه حضور ما بود يا نه

..اصلا صداي ما رو مي شنيد ؟ ….در هر صورت منو مظاهر دوتايي ..سر پاش كرديم كه ببريمش داخل ماشين

نزديك ماشين كه شديم …سريع جلوتر رفتمو و درو ماشينو باز كردم …حاتمو خوابوند صندلي عقب ….

خواستم منم سوار شم

مظاهر - نگران نباش تب و لرزه كرده …ديگه شما نيا …من اونجا هستم…

- ولي اخه ..

مظاهر - گفتم كه هستم …….

به حاتم نگاه كردم ..هنوز داشت مي لرزيد …

romangram.com | @romangram_com