#وسوسه_پارت_245
سميه – بله ؟كيه ؟
- باز كن منم …
بعد از كمي منتظر شدن .. درو باز كرد
سميه - اه چرا برگشتي …؟
- حاتم ….
سميه – حاتم چي ؟
- حاتم اصلا حالش خوب نيست ..
سميه - چي شده ..؟
- خيلي حالش بده ..تو رو خدا يه كاري كن ..من نمي دونم بايد چيكار كنم
-با صداي من… مظاهر خودشو به در رسوند …
مظاهر – چي شده هدي خانوم؟
- شما خونه اي .؟ .خدا روشكر ..تو رو خدا بيايد كمك
سميه – اروم باش دختر..مظاهر يه 10 دقيقه اي هست كه امده …بگو چي شده ؟..چه اتفاقي برا اقا حاتم افتاده ؟
- تو روخدا بيايد ….داره تو تب مي سوزه …همش داره هذيون مي گه …
romangram.com | @romangram_com