#وسوسه_پارت_240
-ديروز كه نيومد
سميه - پس بدو بپر اماده شو … بريم ….
دلم نمي خواست برم … نگراني يه لحظه هم دست از سرم بر نمي داشت ..
سميه - تو كه هنوز وايستادي ..بايد چوب بالا سرت باشه دختر؟ ..د بدو ديگه …
درو رها كردم و به طرف اتاق رفتم
موقعه چادر سر كردن :
-حتما يه چيزي بيرون مي خوره….اره …چرا انقدر بي خورد ي ..نگرانشم …
نفسمو دادم بيرونو و همراه سميه ..راهي خونه اشون شدم
تا غروب پيشش بودم ….
ساعت6بود … كه برگشتم خونه ….كليدو انداختم تو در و درو باز كردم ..چراغا خاموش بود …
- اقا هنوز نيومده …من احمقو باش كه چقدر نگرانش شدم ….كاراي ديشبشم حتما ..همش فيلم بوده…من ساده لوح باش ..كه همشو باور كردم
درو با عصبانيت محكم بهم كوبيدم …و چادرو از سرم برداشتم ….
داخل اتاق تاريك بود …… كاسه ي اشي رو كه سميه براي حاتم داده بودو گذاشتم كنار …
romangram.com | @romangram_com