#وسوسه_پارت_235

بهش خيره شدم …كمي از روم بلند شد … يه دفعه كاملا بي حس افتاد كنارم ….و به سقف خيره شد …قفسه سينه اش مرتب بالا و پايين مي رفت ….

لباش مي لرزيد..سرشو اروم تكون داد و دستاشو گذاشت رو صورتش .

.زود خودم كشوندم طرف ديوار …هنوز رو زمين بود …..

هي دو تا دستاشو به صورتش مي كشيد و نگهشون مي داشت ….

- اي خدا چه غلطي كردم ….

عين موش به يه گوشه پناه برده بودم و سعي كردم تو ديدش نباشم ….

اروم دستاشو از روي چشماش برداشت و تو جاش نشست ….قلبم به شدت مي زد

از جاش بلند شد ..وجودو منو به فراموشي سپرد ..به طرف در كه رسيد.. كتشو از روي زمين برداشت …

احساس كردم اصلا تو حال خودش نيست …موقعه خارج شدن از اتاق چنان اهي كشيد كه تمام وجودمو به لرزه انداخت …. .

..برگشت طرفم …نمي تونستم خوب تو اون تاريكي ببينمش ..اما چشماش يه جوري بود …يه برق خاصي مي زد .

.مثل كسايي كه مي خوان گريه كنن …اما اشكو تو چشماشون نگه مي دارن وبا غرور نمي ذارن كه بزنه بيرون

برگشتو به در حياط نگاه كرد ..

از جام بلند شدم ….بدجور نگرانش شدم

شل و سست در حياطو باز كرد ….

romangram.com | @romangram_com