#وسوسه_پارت_234


با اون همه كتكي كه خورده بود محال بود …انقدر انرژي داشته باشه ….اما داشت …

خشم و نفرت خيلي بهش انرژي داده بود

-ولم كن …

به روسرمي چنگ انداخت و از سرم كشيدش …

با دندونام …. ساعد دستشو كه نزديك دهنم بود گاز گرفتم كه ..دادش در امد …

دستشو ازم جدا كرد …ولي با اون يكي منو محكم گرفت …فكر كردم مي تونم با يه دست ازش خلاص بشم كه

زود همون دستشو اورد بالا ..و تلاش كرد دست ببره طرف مانتوم ….

جيغ زدم …

- اشغال..بي شرف …. اون بد بختارم ….اينطوري بدنام كردي …..به زور ؟

…..وقتي كه ضجه مي زدنو التماست مي كردن ….بي ابروشون كردي .؟

با اين حرفم …يهو دستاش شل شدو سرشو كمي برد بالا …..و با ناباوري بهم نگاه كرد … ….

نفس مي زدم …چشماشو كمي تنگ و كرد و كمي سرشو كج كرد ….

دستاشو اروم ازم جدا كرد…ديگه باهام كاري نداشت ..


romangram.com | @romangram_com