#وسوسه_پارت_227
چند دقيقه اي از راه رفتنم نمي گذشت كه
صداي قفل در …خبر از امدنشو داد …سر جام وايستادم و با اضطراب به در نگاه كردم …
كتشو تو دستش گرفته بود …و …سرش پايين بود ..خستگي از سرو صورش مي باريد …
دستامو تو هم گرفته بودم و حرص مي خوردم …هنوز متوجه من نشده بود …تا درو بست …منو ديد …
..
كمي بهم خيره شديم …
حاتم-چيزي شده ؟
تو دلم به خودم غريدم .:
.اخه ..عوضي وايستادنت اينجا چي بود ….اصلا براي چي نگران شدم ….
.انقدر بي فكره كه نمي فهمه …..منو تنها تو اين خونه گذاشته و رفته …حالا هم مي پرسه چيزي شده
لبامو بهم فشردم …
و با ناراحتي و قدماي محكم به طرف در رفتم كه بازو مو گرفت
حاتم - چي شد؟
بازومو از دستش كشيدم بيرون و به وسط سينه اش ضربه زدم
romangram.com | @romangram_com