#وسوسه_پارت_226


به ساعت نگاه كردم … …

- چرا نيومد …

.گاه گداري صداهايي از بيرون مي يومد …

به حياط رفتم و رو پله نشستم …از ديروز كه از سميه جدا شده بودم ….كس ديگه اي رو نديده بودم ….

-كاش امروز مي رفتمو يه سري بهش مي زدم

دستامو گذاشته زير چونه ام …..

صداي پارس سگي كه پشت سر هم پارس مي كرد به وحشتم انداخت ….

معلوم نبود كدوم گوري رفته بود ….

از تاريكي و تنهايي ..نمي تونستم خودمو كنترل كنم …و ترسو به خودم راه مي دادم ….وجود اونم تو خونه ….فقط براي نترسيدنم بود …

….ناخون شستمو گذاشتم لاي دندونام و هي از سرش كندم ….

- چقدر بي فكره ..

شروع كردم به راه رفتن تو حياط …مچ دستمو اوردن بالا … به ساعتم نگاه كردم ..دير وقت بود …

رفتم تو اتاق ….فضاي كوچيك اتاق …دوباره وادارم كرد كه بر گردم تو حياط ….


romangram.com | @romangram_com