#وسوسه_پارت_225

همونطور كه به رو به رو خيره بودم ..بعد از گذشت يه 20 دقيقه اي …

صداي زنگ خونه در امد …ملافه رو كشيدم رو سرم و به پهلو شدم و پشتمو كردم به سمت در …..

صداي قفل در امد …

خودش بود ….

—بي شعور با اين حال روزش دست از كثافت كارايش بر نمي داره …

صداي برگه هايي رو كه روي زمين ريخته شده بود و اون داشت روشون راه مي رفت و … مي شنيدم …

دلم مي خواست بدونم كه داره چيكار مي كنه ….كمي گذشت.. كه صداي شير اب .از .توي حياط امد …و بعدم در حياط… كه بسته شد …

اروم برگشتم …اون رفته بود….تو جام نيم خيز شدم …كنارم يه قابلمه كوچيك بود ..درشون باز كردم …زيرش برنج بود و روشم قيمه

بوي قيمه ..به يادم اورد كه گشنمه ……حوصله برداشتن قاشقو هم نداشتم …

چهار زانو شدم و قابلمه رو گرفتم تو دستم ….و با ولع شروع كردم به خوردن ….

ياد افريقايي افتادم كه غذاشونو با دست مي خورن ….

حتي يه لقمه هم براش نگه نداشتم …حتما بيرون يه چيزي مي خوره ….

.حالا چرا نگرانم …به درك كوفت بخوره …

يه تلويزيون هم نداشت كه نگاه كنم …كاش راديو داشت …

romangram.com | @romangram_com