#وسوسه_پارت_220


به ياد خانوم جون و لاله افتادم

يعني الان خانوم جون چيكار مي كنه ؟…لاله چي؟ ….

طفلكي خانوم جون ..لابد خيلي غصه مي خوره …اهي كشيدمو و باز راه رفتم ….دلم براي صداش تنگ شده .بود ..

يه دفعه فكري به ذهنم خطور كرد ….

بدو رفتم تو اتاق …روسريمو سرم كردم و چادرو برداشتم و از خونه زدم بيرون …

….چندتا كوچه بالاتر …از كيوسك تلفن شماره خونمونو گرفتم ….

خيلي بوق كشيد ولي كسي بر نداشت …

دوباره شماره رو گرفتم …..بازم بي نتيجه بود ….

..فقط مي خواستم صداشونو بشنوم ..براي من همونم كافي بود …نا اميد گوشي رو گذاشتم سر جاش

ساعت 12و نيم بود …….به طرف خونه راه افتادم …تا رسيدم دم در متوجه شدم كليد خونه رو ندارم …

و اه از نهادم بلند شد …

همونجا كنار در نشستم ….

- كاش مي رفتم محله خودمون .و .از دور مي ديدمشون …


romangram.com | @romangram_com