#وسوسه_پارت_217

حاتم بود ….داشت خرده شيشه ها رو جمع مي كرد …به گوشه ديوار نزديك شدم و نشستم …و بهش خيره شدم ..

كتشو در اورده بود و حياطو جارو مي كرد …

كارش كه تموم شد … امد تو …

كمي تو خودم جمع جور تر شدم ..بهم نگاه نمي كرد ..و سعي مي كرد حد المقدرو به طرفم نزديك نشه …به تشك نگاه كردم..

با خودم گفتم :

بايد كجا بخوابم …اصلا مي خواد چيكار كنه ؟

كه ديدم امد و تشكو انداحت نزديك من و بالشتي رو مرتب كرد و گذاشت روش و يه ملافه هم اورد و گذاشت رو تشك ..

بعدم پتو رو برداشتو با يه بالشت ديگه رفت سمت حياط …

يه پارچه انداخت كف حياط …. پتو رو هم دو لايه كرد و انداخت روش و مرتبش كرد …

به ساعت رو ديوار نگاه كردم 11 بود ..

دم در امد وايستاد ..يه لحظه نگام كرد و گفت :

اگه…

.مكثي كرد و ادامه داد ..:

.اگه كاري داشتي صدام كن ..خوابم سبكه …

romangram.com | @romangram_com