#وسوسه_پارت_216


لبخندي زدمو و سرمو تكون دادم

ازم جدا شد و از حاتمم خداحافظ كرد ….به چهره ارومش نگاه كردم…

و جودش امروز برام نعمتي بود …يه بار ديگه منو بوسيد و سوار شد و برام دست تكون داد ..مظاهر هم از تو ماشين با دوتامون خداحافظي كرد و حركت كرد …

تا خارج شدنشون از كوچه به ماشينشون نگاه كردم …

حاتم كنارم ايستاده بود …بهش نگاه نكردم ..يه جور دلهره داشتم ….با وجود سميه و مظاهر يادم رفته بود كه امروز چه اتفاقي افتاده ..

حاتم دست كرد تو جيب شلوارش و به طرف در راه افتاد …با كمي فاصله ازش منم راه افتادم

درو باز كرد …سرمو انداختم پايين و اول من وارد شدم …

تاريك بود و جلوي پامو نمي ديدم …

حاتم-مواظب باش ..پاتو اونجا نذار …

سرجام وايستادم

از كنارم رد شد و برق حياطو روشن كرد …

از گوشه حياط رفتم و وارد اتاق شدم…چادرمواز سرم برداشتم…و ايستادم وسط اتاق

نمي دونستم كه بايد چيكار كنم ….كه صداي جارو يي كه رو زمين كشيده مي شد ….ذهنمو منحرف كرد


romangram.com | @romangram_com