#وسوسه_پارت_215
مظاهر-ايول خوشم امد …. به اين ميگن داماد …عروسو دزديد و رفت …
بعدم با خنده اروم زد تو سرش :
چرا من از اين كارا نكردم …اه اه ديدي خانوم …چقدر بيچاره بوديم منو تو … تا اخر شب ..مثل ماست وايستاديم و هر چي كه هر كي بهمون گفت ..گفتيم چشم …
سميه خيلي با نمك اهي كشيد و گفت:
بس كه بي ذوق بودي مرد …
از حرفاشون و كار داماد به خنده افتادم …..تو جام درست نشستم
كه ديدم تبسمي رو لباي حاتم نشسته ..تا ديد من برگشتم طرفش ….زود نگاشو گرفت يه طرف ديگه …
بعد از اينكه ماشينا كم كم حركت كردن و هر كس رفت دنبال كا ر خودش …ما هم حركت كرديم به سمت خونه
وقتي جلوي در رسيديم …ياد خونه افتادم ….كه بايد تنها با حاتم برم توش
اروم از ماشين امدم پايين ..سميه هم پياده شد
سميه-عزيزم.. خونه ما چندتا كوچه بالاتره….
از اقا حاتم بپرسي يه راست مياره دم در خونمون …
منو تو اغوشش كشيد و گونه امو بوسيد …
سميه-بهم سر بزن ….باشه؟
romangram.com | @romangram_com